سيد محمد باقر برقعى
522
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بازار دهر گرچه ز مكر و دغل پُر است * زين رسته اهل عاطفه مغبون نمىرود مجنون خبر نداشت كه ليلاى روزگار * از بهر او ز مرحله بيرون نمىرود شكّ نيست كز جهان غم و رنج تو « صانعى » * يك روز مىرود ، اگر اكنون نمىرود مظهر اميد ار جان اسير طرّهء جانانه شد دلم * ياران حذر كنيد ! كه ديوانه شد دلم دل بود روزگارى و يك شهر آشنا * روى تو ديد و با همه بيگانه شد دلم پروا نكرد از اينكه بسوزد در اشتياق * بر گِردِ شمع روى تو ، پروانه شد دلم چون بر خلاف ساير دلها خراب بود * شرمندهام از اينكه تو را خانه شد دلم اينك دل رميده بههرحال جاى توست * جاى تأسّف است كه ويرانه شد دلم بىگلِستان روى تو ، اى مظهر اميد ! * در هيچ گلستانِ دگر وانشد دلم گر بوسه از تو خواست به جان « صانعى » بجاست * در ارتكاب خواهش بىجا نشد دلم آرزوى بىجا تفويض كار خود به قضا و قدر مكن * عمر عزيز را به بطالت هدر مكن از آب فضل گلبن هستى ثمر دهد * فضلى گزين و هستى خود بىثمر مكن بالاترين مقام بشر ، آدميّت است * از بهر دست يافتنش خير و شرّ مكن بينى اگر به كام ، خراب است روزگار * عريان بگرد و ثوب خريّت به بر مكن بگذار تا تو را به پسندند ديگران * خود كار ناپسند در اين بوم و بر مكن مىكوش ! آنقدر كه نباشى نيازمند * در دهر آرزوى از اين بيشتر مكن پيش كسان ز وضع بد خود سخن مگوى * اوضاع ناملايم خود را بتر مكن كسب مقام با زد و بند و فريب و مكر * هرچند اين زمان هنر است اين هنر مكن از كارهاى منكر و رفتار نابجا * اى « صانعى » بس است خدا را دگر مكن